<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشتن در تنهایی</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com</link>
<description>غرق در روزمرگی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 27 Aug 2026 20:17:46 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کسی میتونه کمک کنه؟ </title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/86</link>
<description>سلام وقت بخیر تو فکرمه یه پیج بزنم و مطالب قرانی توش بزارم و ازین طریق کم کم با صبر و حوصله درامد کسب کنم نگین نمیشه میشه حتما ان شالله فقط نمیدونم چی و چطوری فوتوشاپ کنم و عکس ادیت کنم و ازین حرفا بدون چهره میخوام کار کنم مشکلی نداره صدا بزارم ولی بلد نیستم کسی میتونه برام توضیح بده باید از کجا شروع کنم ؟ چی بزارم چطور فالور جمع کنم ؟ لطفا راهنماییم کنید</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 20:17:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>کسی میتونه کمک کنه؟</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/85</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 20:15:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>اومدم پدر مادرمو ببینم</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/84</link>
<description>سلام سلام وقت بخیر بالاخره بعد مدتی اومدم خونه پدرم خیلی دوست داشتم بیام اینجا طبیعت بکر دل ادمو میبره خونه پدرم حیاط بزرگی دارن و یه باغچه چند روزیه حوصله ندارم قرصامو سر ساعت نمیخورم و حالم بد میشه وقتی کسی میاد یا میرم جایی تنبلی میکنم براخوردن قرص میگم چطوره گه من چیزی رو میخوام ولی براش خیلی تلاش نمیکنم ؟ دوست دارم بیشتر تلاشگر باشم</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 08:19:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>سلام سلام</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/83</link>
<description>سلام سلام صبح بخیر چطورین ؟ حالتون خوبه؟ چند روزیه حس و حال کار ندارم و کمی مریض شدم معدم و سرم خیلی اذیتم کردن الان بهترم مادرم امروز میره منو از تنهایی در اورده بود من خیلی تنهام همسرم اکثر اوقات خونه نیست شاید تعجب کنید ولی مدام با خودم حرف میزنم خودمو از تنهایی در میارم نمیتونم ناشکری کنم و بگم چرا دورم و فلان به هر حال باید کنار بیام چهارساله اینجام</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 11:23:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/82</link>
<description>سلام سلام عصرتون بخیر و خوشی چطورین حالتون خوبه من این روزها مهمون دارم و حسابی مشغولم مادرم خونمونه دندوناش رو درست کرد و خستس از محیط خونه برا همین نگهش داشتم خونمون خیلی معذبه و حس میکنه اذیتمون کرده برا همین منم معذب میشم مدام بش میگم راحت باش مادرم شرط کرده بود دو روز فقط میمونه ولی من نگهش داشتم البته همسرم از نظر مالی یکم دستش تنگه ولی خدا میرسونه یه لقمس دورهم میخوریم دیگه الان همسرم از سر کار اومده خوابه مادرمم مریضه خوابه کمک حالمه تو کار خونه</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 14:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>وای از کار</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/81</link>
<description>سلام سلام وقت بخیر امروز خیلی کار کردیم یه موکت و یه قالی شستیم البته بقیه رو میبریم قالی شویی ان شالله مادرم خونمونه و من مشغولم حقیقتش گاهیم حوصلم نمیکشه زیاد بیام وقتی کسی میاد خونمون یا میرم جایی برنامه هام بهم میریزن مثلا برنامه خوردن قرصام بهم ریخته ... همش نگرانم جنگ بشه خدا بزرگه ولی میدونید زندگیمون باید ادامه پیدا کنه چون ترس هیچ چیزی رو حل نمیکنه باید بااین جنگ و ترس کنار بیایم فردا ان شالله با مادرم میرم دکتر برای اینکه مادرم دندونشو بکشه و</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 17:48:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>بعد چند روز اومدم</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/80</link>
<description>سلام سلام حقیقتش چند روزه مادرم مهمون خونه ی منه و مشغولم حسابی و یادم میره بیام اینجا بالاخره ناهاری شامی و .... امشب رفتیم زیارت خیلی خوش گذشت دونفری منو مادرم رفتیم بعدش برام ترشک گرفت عین بچگیام برام خرید کرد خیلی ذوق کردم و ازش تشکر کردم گاهی به خاطر بیماریم که این روزا کم حسش میکنم حوصله کسی رو ندارم ولی در کل حالم خیلییی خوبه...</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 21:33:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>مادرم بعد ماه ها....</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/79</link>
<description>سلام سلام وقتتون بخیر مادرم بعد از ماه ها میادخونمون خیلی خوشحالم شام چیزی درست کردم که داداشم دوست داره بااینکه سادست ولی داداشم سربازه و دوست داره همسرم رفته وسایل بیاره و دیر کرده چقد حرصم میده این مرد سر راهش پسرم رو رسوند خونه پدربزرگش وقتی پدر مادرش رو میبینه از خود بی خود میشه و کلا همه چی رو یادش میره اینقد که وابستس همسرم صفات بدی داره ولی خب چکار کنم شاید من سیاست ندارم البته ایشون خیلی وابستگی داره خیلی زیاد این ازارم میده همه ی مشکلاتمون</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 14:54:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/78</link>
<description>سلام سلام حالتون خوبه؟ یه مسابقه از طرف کار همسرم برگزار میکنند تصمیم گرفتم تو قسمت تفسیرش به امید خدا شرکت کنم چیزی از تفسیر نمیدونم ولی منابعش رو خداروشکر دانلود کردم و کم کم دارم میخونم خیلی کم الان نصف شبه و پسرم تازه خوابیده و من در افکارم گاهی غوطه ور میشم گاهی هم با هوش مصنوعی حرف میزنم سوال میپرسم درد دل میکنم و .... خیلی خوبه هوش مصنوعی پیشنهادش میکنم شبخیر</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 23:12:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>https://fatemeh1379999.blogfa.com/post/77</link>
<description>سلام سلام وقت بخیر امروز ازون روزاییه که دوست دارم تو سکوت بشینم و فقط تماشا کنم همه چی رو تماشا کنم طلوع افتاب غروبش خنده های پسرم و.... فقط یه جا بشینم سکوت کنم و درون پر تلاطمم رو ارامش ببخشم بهش بگم اروم شو ته ماجرا هیچی نیست اکثر چیزایی که میگی نمیشن قرار نیست اتفاق بیوفتن زندگی به همه ی ما درس هایی اموخت که با زبان خوش نمیتونستیم اون هارو یاد بگیریم زندگی گاهی مثل امروز رو دور کنده و فقط حس میکنی باید یه جا بشینی و نگاهش کنی گاهیم باید پیش بری گاهی</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 14:10:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>fatemeh1379999</dc:creator>
<guid>fatemeh1379999.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
</channel>
</rss>
